software helper

محمد رضا

زیباترین پدیده ی زندگیم ، خوش اومدی به دنیا ....ماچ

   + سپیده ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٦
    دیدگاه ها!! ()

 

شمارش معکوس شروع شد ....

   + سپیده ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦
    دیدگاه ها!! ()

42

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی ...

   + سپیده ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳
    دیدگاه ها!! ()

نقاب

دنیای ما پر از دست هایی ست که خسته نمی شوند از نگه داشتن ِ نقابــــــهـا !!

   + سپیده ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
    دیدگاه ها!! ()

تکیه گاه

تو زندگیت به کسی یا چیزی تکیه نکن !‌ چون ممکنه تکیه گات یه روز جا بزنه و تو بد بخوری زمین یا حداقل تعادلت بهم بخوره ...!

.

.

نخوردم زمین ... ولی تعادلم بهم خورده خیلی ام بد بهم خورده ..!

   + سپیده ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳
    دیدگاه ها!! ()

 

محمد رضا

   + سپیده ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳٠
    دیدگاه ها!! ()

زن

 

زن که باشی درباره ات قضاوت می کنند.

 

درباره لبخندت

که بی ریا نثار هر احمقی کردی

درباره زیباییت

... که دست خودت نبوده و نیست

درباره تارهای مویت

که بی خیال از نگاه شک آلوده ی احمق ها

از روسری بیرون ریخته اند

درباره ی روحت...جسمت..

درباره ی تو و زن بودنت..عشقت.. همسرت..

قضاوت می کنند

تو نترس و زن بمان

نترس از تهمت دیوانه های شهر

که اگر بترسی

 رفته رفته

 زن مردنما می شوی...

 

   + سپیده ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٤
    دیدگاه ها!! ()

حکایت آموزنده

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باش

   + سپیده ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٩
    دیدگاه ها!! ()